کاش این یلدا هیچ وقت به تهش نرسه
راستش می خواستم برای امشب یه پست قشنگ و به یاد موندنی بزارم یعنی می خواستم عاشقانه باشه
به خودم گفتم مگه میشه توی این اوضاع عاشقانه هم نوشت ؟
ملت دارن شکنجه می شن و محکوم اونوقت تو بیای با یه پست عاشقانه آپ کنی ؟
بعد با خودم فکر کردم خب چه عیبی داره پستت هم عاشقانه باشه هم سیاسی ؟ خندم گرفت از اینکه ناخوداگاهم رفت به سالهایی که آدم ها وقتی پاشون تو سیاست باز می شد زندگی خصوصی و عشق و ... معنای خودشو از دست می داد یعنی توی فضای سازمانی ِ حزب ها اینجور چیزا فاجعه بود .
خواستم یه چیز ِ بلند بنویسم به بلندی ِ یلدا ، اسمش رو بذارم " کاش این یلدا بره تا تهش "
دوست نداشتم اسم دیگه ای انتخاب کنم ، این اسم از چند وقت قبل که داشتم برای دوستی کامنت میذاشتم افتاده بود توی ذهنم ، یه شعر بود که خیلی خوشم اومده بود بعد که خواستم کامنت بذارم یکی از بیت هاشو دست کاری کردم :
پاهام عادت ِ فرو رفتن دارند ...
تو که ته نداری !
این ته نداشتن تو با این بلندی یلدا و پاهای من همه باعث این شده که امشب سراغ این نوشتن برم
بعد با خودم گفتم آخه من چی بنویسم که هم تو توش باشی هم من هم همه ی دغدغه های این روزهام ؟ گفتم برم سراغ حافظ آخه من چی میتونم بگم که اون نگفته باشه ؟
اما ترسیدم ، این روزها به حافظ هم نمی شه اعتماد کرد ، ترسیدم اون چیزی رو که میخوام بهم نده ، اصلن چه معنی داره آدم بذاره یکی دیگه شعری که شاید دوست نداشته باشه براش انتخاب کنه تو این گیر دار بودم که این دستم ، دست راستم ( حکایتشو که براتون گفتم ) بازم از دستم در رفت و خودش حافظ رو باز کرد :
مصلحت دید ِ من آن است که یاران همه کار بگذارند و خم ِ طُرّه ی یاری گیرند
حرف
هرجا كه باشي به ندرت اتفاق مي افتد كه زندگي به سراغت بيايد و
كاسه اي زيرِ نيم كاسه ي كثافتش نباشد .
چقدرمردم امروز چاچوله باز شده اند . دور تا دور سرشان چشم دارند
وتا سوراخِ كونشان دهن ، و همه ي اين دهن ها فقط و فقط دروغ سرِ
هم مي كنند ... همه فقط همين را بلدند ،روز به روز هر جور زشتي كه
در پستوي روح شان مخفي شده است نشانم مي دهند و به هيچ كس غير
از من نشان نمي دهند . فقط از وسط انگشت ها مثلِ مار لغزنده اي
درمي روند .
هر تن و بدن سالمي هميشه يك تجاوزِ ممكن است . قدر مُسلّم اين كه
شماها مرد نيستيد ، لاي پاهايتان چيزي نداريد ، غير از يك سوراخ ِ
نرم ! فقط همين .
و آدم هايي كه در كنارت قضاوت مي كنند ، آدم هايي خالي ، مُسلّح به
قوانينِ وحشتناكي كه معلوم نيست از كجاشان در آورده اند، و آدم هايي
كه تفريح شان اين است كه تو را بكشانند روي كوره راهي كه زيرش
حفره ي جهنم دهان باز كرده و از و از ديدن خونت كيف كنند .
اين دنيا هيچ چيز نيست جز اقدام ِ عظيمي براي اين كه همه را
بي سيرت كند .
و حالا واقعيت ِ ما اين است : كينه اي ، رام ، بي عصمت ، درب و
داغان ، ترسو و نامرد ، حقا كه به خوبي خودمان هستيم ، اشكالي ندارد
بگو ! ماها عوض نمي شويم ! نه لباس مان عوض مي شود و نه مدل ِ
موي ما و نه ارباب هامان و نه عقايدمان .وقتي هم مي شود آنقدر دير
است كه ديگر به زحمتش نمي ارزد . ما ثابت قدم به دنيا آمده ايم و
ثابت قدم هم ريغ ِ رحمت را سر مي كشيم ! سرباز ِ بي جيره و
مواجب . قهرمان هايي كه سنگ ِ همه را به سينه مي زنند ، بوزينه هاي
ناطقي كه از حرف هاشان و رفتارشان رنج مي برند . ماها آلت ِ دست ِ
عاليجناب نكبتيم . او صاحب اختيار ماست ! وقتي بچه هاي حرف
شنويي نيستيم طناب مان را سفت مي كند ، انگشت هايش دور گردن
ماست، هميشه ، بايد هواي كار دست مان باشد كه لااقل بتوانيم غذايي
بلنبانيم ...
مردم از نمايشي به نمايش ِ ديگر مي افتند . وقتي كه صحنه هنوز آماده
نيست ، نمي توانند شكل يا نقش خودشان را مجسم كنند ، بنابراين
همانجا مي مانند ، در مقابل حادثه دست روي دست مي گذارند ، انگيزه
شان را درست مثل يك چتر مي بندند ، به صورتي غير منطقي پيلي
پيلي مي خورند و به خودشان خلاصه مي شوند ، يعني به هيچ .
ننگ و ناراحتي شديد به آشوبِ مطلق ميكشد. دنيا درنظرت تيره
وتارمي شود ، دست از زندگي مي شويي.
روح با كلمه راضي مي شود ، ولي تن فرق دارد ، راحت نمي شود
خوشحالش كرد احتياج به عضله دارد تن هميشه واقعيتي است ملموس
براي همين هم تقريبا ً هميشه غم انگيز و چندش آور به نظر مي آيد .
وقتي زياده از حد يك جا ماندي ، اشيا و آدم ها تكه پاره مي شوند و فقط
به خاطرتو مي گَندَند و بوي بد مي دهند . بهتر است خيال بَرَت ندارد ،
آدم ها چيزي براي گفتن ندارند ، واقعيت اين است كه هر كس فقط از
دردهاي شخصيِ خودش با ديگري حرف مي زند . هر كس براي
خودش . دوست داشتن كه به ميدان مي آيد ، هر كدام از طرفين سعي
ميكنند دردشان را روي دوش ديگري بياندازند ولي هر كاري بكنند بي
نتيجه است و دردهاشان را دست نخورده باقي مي گذارند و دوباره از
سر ميگيرند . باز هم سعي مي كنند جايي برايش پيدا كنند . وسط اين
قصّه به خودت مي نازي كه توانسته اي از شرّ ِ دردت خلاص بشوي
ولي عالم وآدم مي دانند كه ابداً حقيقت ندارد و دُرست و تمام و كمال
نگهش داشته اي .وقتي كه در اين بازي روز به روز زشت تر و كثافت
تر و پير تر شدي ، ديگر حتي نمي تواني دردت را و شكست ات را
مخفي كني . بالاخره صورت ات پُر مي شود از چين و چروك و
شكلك كثيفي كه بر قيافه ات نشسته و بيشتر از شكم ات تا صورت ات
بالا مي خزد . اين است چيزي كه انسان به آن مي رسد ، فقط همين ،
شكلك ِ زشتي كه عمري براي درست كردنش صرف شد ه ولي حتي در
اين صورت هم نا تمام است ، بسكه اين چين و چروك كه براي بيان
تمامي روحت ، بدون يك ذره كم و كاست لازم است ،پيچيده و سخت
است .
آدم ها به خاطرات ِ كثافت خودشان و به همه ي فلاكت شان مي چسبند
و نمي شود بيرون شان كشيد . روح شان با همه ي اين ها سرگرم
مي شود، با گُه ماليِ آينده ازبي عدالتي ِ حال انتقام مي گيرند . تهِ
وجودشان درستكار و بي جربزه اند ، طبيعت شان اين است .
وقتي آدم مي داند اوضاعش از چه قرار است ، كلمات به چه دردي
مي خورند ؟
فقط به درد ِ داد زدن .
تمام ِ ناراحتي هاي عالم را توي وجودم احساس مي كنم كه چرا
نگذاشته ام جريان ِ فلاكتم مرا با خودش ببرد ، يا در مقابل اين وسوسه
تسليم نشده ام كه يك باربراي ابد درم را روي همه ببندم ، بارها به
خودم مي گو يم چه فايده ؟ و آ نوقت گوش دادن به چُسناله هاي
ديگران از حدّ ِ طاقتم بيرون است . شايد ظاهري مهربان داشته باشم
ولي در باطن كثافتي هستم كه لنگه ندارم .
مي نويسم
براي اينكه بخواني
خود ِحكايت مهم نيست
مهم نيست دروغ باشد يا راست ، رويا يا واقعيت يا در هم آميزي ِ رويا و واقعيت
مهم فقط اين است كه به دست ِ تو برسد تا بخواني
بخواني و اين نوشتن را راهي بداني براي اينكه كمي يا خيلي زياد یک لحظه
به من فكر كني...
چکه چکه جنون می تراوم از لنترانی . . .
انفرادي 3
مثل ِ حرفي كه نك ِ زبانت مي چرخد و آب ِدهان قورت مي دهي ونمي تواني بگويي ، مثل ِ
خيرگي ِ چشمي كه در تاريكي برق مي زند ،مثل ِ دستمالي كه به سرت ميبندي تا اندكي از
درد ِ سرت كم كند ، مثل ِ وقتي كه خودت را به نفهمي مي زني ...
انفرادي
مشكل مي توان حجمي يافت كه سه ضلع داشته باشد اما هر سه
ضلعش يك نقطه باشد . سه نقطه كه گاهي به راحتي بر هم منطبق
مي شوند و ديگر نمي توان به راحتي تشخيص شان داد . مثل وقتي كه
سر به زير بر چهره ي خودت راه مي روي و فكر مي كني چيزي براي
تشخيص دادن نداري ...
لوس آنجلس
تمام رشته هاي من فرشته شد
بنا نبود زن شود پيشنهاد ِ من شود
اسير ِ زير و بم و تن گشايم از كنار ِ باجه ها
با گرسنگي ِ زل زدن نوشته پاره شد
نرقصيده دامن تر مي كني اگر
هنوز زود است سرت را به دست و در ني ني بسته پنهان هنوز
سرد ، دلت مي خواهد و دلت مي خواهد بگريزي از
آب ، تن آب
طناب از گيسوي تو تا دار
پنهان از خود از مامور از لكنت
نكند بهانه اي شود بر اضافه
چشم بسته دنبالم بودي از چشم بسته دنبالت بودم بر
دهن بسته تا اتاق ِ باز پشه اي كه حواس مختل مي خواهد!
و مي خواهد ما را تا سنگسار
روز به روز بهتر مشت ام باز بيا
سپيدي ِ تن ات بر بازوي بريده ام عقل ِ بي هوش
لبخنده ي تو تا عابران
كه مثلا ً گيجي، كه مثلا ً نمي فهمي، كه مثلا ًپرت مي شوي از
كه به خدا هيچ وقت كه تو كه آرام و رام اداي آدم اداي خودت
نامرد!
در خواب تا خدا تا ملافه هاي خيس از
غلتا غلت ِ تاب بوي پنهان ِ پل دوباره گم شو !
دوباره تا براي فقط ،
تا لبه ي حفره هايي كه لبخنده مي زند آنجا مخفي .
م.ر
عمومي 2
مَ ُ ر د
كجا به ابرويت كمان شده ام كي چگونه چرا
مگر ببينَدم روز ِ آمده را در پوست نمي گنجم
از درزهايي در رفته ام تنگ با يك بغل سرما
وا شده افتاده نشانده برشانه ام عصب مي كشد
هَمه هَمه ي هُمايي در برم گم راه مي كني هر كه هر كه را راه آه
جانوري دور ِ چشم ها دودو مي زند و مي پلكد جان مي گيرد
چرا بهانه مي كني و نقب مي زني به نقابي از روزن هاي خيس
مي خواهم خواهش ِ ملتمس ِ يك ورق شوم و زرورق شوم در هواي سينه
مي خواستي سنگ شوم و سياه در شك ِ ميان ِ پرتاب و طواف
مي خواهم بياندازدم به حاشيه و دور دور ِ من بلاي فاحش هوا شود
مي خواستي گُر بگيرم و بگردم دور ِ چشم ها و نقاب و سنگ
سوگواري در ساعت رقص
دور ِ چشم هاي تو كوچه شد
تنگ نشسته اي و دگمه دگمه مشت ات باز كن پنجره را
حوالي ِ نرماي لاله ات جنجال شد مرا به جنگ ببر مرا به بند بكش مرا به دار ِ
سرم همسرم رنگ ِ خون ِ دل رنگ ِ لب رنگ ِ هيز ِ پنجره ي باز بسته
قبل از در قبل از از
قبل از هر حرفي
پوسته هايت را بشكاف زن سو سوزن مرگ
امشب را در شماتت ِ چشم هاي تو مي خوابم
اورادي براي تخت
به استقبال وطن برويد
نشانه ها سرگشته اند با شيون برويد
خيس از تب و تاب قطره قطره بغلتيد
شهود را تبخير كنيد با انهناي بدن برويد
درز ِ همين اوراد تَرَك بخوريد
برجستگي ها را بپوشانيد با چنگ زدن برويد
شانه هايتان را بالا بياندازيد
دست هايتان را احضار كنيد
با صداي گلنگدن برويد
كشاله ها را باز كنيد
سنگ نبشته ها را آتش بزنيد
به بازخواني ِ لوحه هاي تن برويد
كمي آه كش برويد و با ناله سودا كنيد
در نيست ، ارواح غايبند ، راه ها به عقب مي روند
به چاه ِ تفسيرهاي روشن برويد
آژيرهاي كوتاه
واژه اي ادا نشده ام كه نك ِ زبانت گير كرده بودم
شوقي فروخورده با رد ِ ممتد ِ نبض
روي لب هاي تو زنده مي شوم
و چنگ مي زنم به ريسماني كه عاشق بالا مي برد
نام ام را مزه مزه كن !
م.ر
لاطائلات
نتوانستم پشت اضافه دست بنشينم مست بر دست بايستم ودست از تو و از دست
بكشم كه مرا رنگي نبود و تو را نيرنگي .
نتوانستم تار و پود شوم عود شوم بسوزم و بسوزانم